• دسته‌بندی نشده

اتابکان






او از محمدشاه بزرگتر بود و عم او اتابک ابوبکر درشان او آثار تمرد میدید او را در قلعه‌ای محبوس داشته بود چون برادرش را مقید به اردو بردند او انتهاز فرصتی یافت از قلعه بگریخت و خلقی بر وی جمع شد و تخت فارس را فرو گرفت و نه ماه بی حکم مملکت راند و به خزانه فارس مغرور بود و یاغی‌گری اظهار کرد حکم یرلیغ هولاكو رفت تا لشکرهای اطراف به مؤاخذت و دفع او برنشینند از جوانب روی به شیراز نهادند و ترکان یزدی را زن کرده بود ترکان همان قاعده نهاد که او را نیز برادروار! در قید آورد سلجوق شاه بیافت و ترکان را از دست برداشت. چون لشکر پیرامون شهر شیراز درآمدند سلجوق شاه به نیت دخول در سفید برفت چون بدید لشکر شبانکاره برپای آن نشسته به شهر کازرون تحصن جست. سلجوق شاه مردانه می کوشید تا لشکر وی غدر کردند و از وی برگشتند او را غلامی ترک بود نام او بیک لیک (؟) و اسفندیار روزگار بود گویند با هزار سوار بکوشیدی و آن روز بر سر سلجوق شاه رستم وار بکوشید چون دید که تیر سلجوق شاه بر هدف دولت راست نیست آمد و گفت ای خداوندگار بیا تا ترا از این ورطه بیرون برم و سر خود گیریم. از آنجا که عادت بی دولتان است نصیحت بنده مشفق قبول نکرد. بیک لیک چون مایوس شد پاشنه ای بر اسب زد و از طرف لشکر یزد بیرون رفت. علاءالدوله یزد ناموس را به نفس خود در دنباله. او برفت. پیکلی چون دید که ملک یزد در پی او است بانگ زد و گفت ای ملک باز کرد که مرا با تو حق‌هاست قبول نکرد. بیک لیک تیری بر وی راست کرد و بر دستش زد و به سر باز گردانید و جان داد. و بیک لیک برفت و گویند به مملکت مصر شد. پس سلجوق شاه به مسجد کازرون اندر شد و لشکر گرداگرد او بر آمدند تا وقتی می کوشید که کشته آمد. و این حال در سنه اثنین و ستین و ست مائه بود.