• دسته‌بندی نشده

سلوکیان





خشونت سیاسی
ناصر فکوهی

دسترسی

خشونت سیاسی
ناصر فکوهی

سلوکی‌ها (۳۰۵ تا ۶۴ پیش از میلاد)

بیشتر

ضعف دولت هخامنشی که از اواخر حکومت داریوش اول آغاز شد، پیش از هر چیز ناشی از قدرت گرفتن حاکمان محلی به دلیل کاهش تمرکز سیاسی و زیر فشار قدرت بزرگ یونان بود که از شرق بر امپراطوری ایران وارد می‌شد. نشانه‌های این ضعف را می‌توان در شورش و نافرمانی ساتراپ‌ها از جمله ساتراپ ارمنستان در ۳۷۹ پیش از میلاد، شورش‌های درون خانواده سلطنتی و خشونت‌ها و کشتارهای درون هیأت حاکم مشاهده کرد. اردشیر سوم در سال ۳۵۹ پیش از میلاد به سلطنت رسید و بنا بر منابع یونانی، ۸۰ تن از برادران ناتنی خود را برای تثبیت قدرت خویش به قتل رساند. قتل‌های درون خانواده سلطنتی در اواخر دوره هخامنشی به حدی رسیده بود که در زمان به سلطنت رسیدن داریوش سوم تقریبا هیچ شاهزاده‌ای بر جای نمانده بود. از این رو داریوش که فردی بی‌تجربه بود نتوانست چندان مقاومتی در برابر یورش نظامی گسترده اسکندر مقدونی در سال ۳۳۱ پیش از میلاد از خود نشان دهد.
اسکندر یک طرح سیاسی ـ فرهنگی بزرگ را در سر می‌پروراند و آن تلفیق دو تمدن قدرتمند ایرانی و یونانی در یک مجموعه بزرگ و متمرکز سیاسی بود. به این مقصود او به رغم به آتش کشیدن تخت جمشید و غارت و قتل عام مردم این شهر، کمتر دست به خشونت در فتح ایران زد و خشونت‌هایی که سردارانش پس از عزیمت او به سوی شرق ایران را در این کشور انجام دادند مجازات کرد. برعکس، اسکندر در پی آن بود که آمیزش با ایرانیان را در سرداران خود تشویق کند، از این رو خود با رکسانه ، (رخشانه Roxane) دختر یکی از نجبای باختری و همچنین با دختر داریوش سوم و اردشیر سوم نیز ازدواج کرد. اما طرح بلندپروازانه اسکندر با مرگ او در ۳۲۳ پیش از میلاد ناتمام ماند. از این زمان امپراتوری باستانی ایران میان سرداران او تقسیم شد. و یکی از این سرداران، سلوکوس اول بخش بزرگی از این امپراطوری را به خود اختصاص داد و سلسله سلوکی‌ها را تأسیس کرد که تا سال ۶۴ پیش از میلاد بر ایران حاکم بود. سلوکی‌ها تلاش کردند سیاست یونانی کردن ایران را ادامه دهند اما در این کار با شکست مطلقی روبه رو شدند. سلوکی‌ها نه فقط در سیاست فرهنگی خود شکست خوردند بلکه از تشکیل یک دولت متمرکز سیاسی نیز به دلیل نداشتن یک محور ایدئولوژیک مشخص، برای مثال یک دین واحد ناتوان بودند (۸). و هر چند نبود این محور ایدئولوژیک سبب وجود نوعی بردباری مذهبی نسبت به ادیان گوناگون در قلمرو سلوکیان می‌شد، اما به دلیل فقدان سازماندهی سیاسی قدرتمند در ایران مرکز ثقل قدرت سلوکی به تدریج و به ویژه از نیمه دوم قرن سوم پیش از میلاد به سوی سوریه، قلمرو طبیعی حاکمیت یونانی، سوق یافت و خلاء قدرتی در شرق ایران به وجود آمد که به سرعت از سوی یک خاندان ایرانی، اشکانیان، پر شد.

کمتر

تاریخ ایران پژوهش آکسفورد
تورج دریایی

علت وجودی این کتاب آن است که کتاب‌های تألیف‌شده دربارۀ تاریخ ایران یا فقط بر دورۀ خاصی تأکید دارند یا به یک اندازه به همۀ دوره‌ها نپرداخته‌اند. از این رو نیاز به کتابی احساس می‌شد که تاریخ فلات ایران را بازنماید، از کسانی بگوید که در این سرزمین زیستند و مردند؛ خالقان فرهنگی که به طرق گوناگون در منطقه و قاره رسوخ کرده است. مؤلفان این کتاب تلاش می‌کنند نه‌فقط تاریخ ایران عصر جدید, بلکه تا حد امکان کل تاریخ ایران را بازگو کنند. این اولین و شاخص‌ترین تفاوت این کتاب با کتاب‌های دیگری است که دربارۀ تاریخ ایران نگاشته شده است. دوم آن‌که متخصصان هر دوره با مقالات تخصصی در حوزۀ مطالعاتشان اطلاعاتی قابل فهم در اختیار دانشجویان و علاقه‌مندان قرار می‌دهند. مؤلفان این کتاب مورخ، زبان‌شناس و متخصص در زمینۀ مطالعات ایرانی هستند. آن‌ها کوشیده‌اند چکیده‌ای از تاریخ و فرهنگ ایران را به شیوه‌ای روشن و قابل فهم در اختیار مخاطبان قرار دهند.

دسترسی

در سال ۳۳۶ ق.م، حمله پارمنيون به ترواد وهلسپونت ارتش هخامنشی را هشیار کرد. داریوش از طريق ساتراپ‌های آسیای صغیر یگان‌های نظامی بزرگی برای جلوگیری از یورش‌های بیشتر بیگانگان روانه ساخت. در تابستان ۳۳۴ ق.م، ممنون با ناوگانی متشکل از ۴۰۰ کشتی جنگی حرکت کرده بود، آن‌ها در ساحل سوریه و فنیقیه لنگر انداخته بودند. قبل از آن میمئون با یک واحد نظامی از سربازان مزدور به پارمنيون در کوزیکوس حمله کرده و او را وادار به عقب نشینی به خليج الایی کرده بود. (۱)
در بهار ۳۳۴ ق.م اسکندر با ارتش خود از سیستوس وارد آبیدوس شد و هلسپونت را پشت سر گذاشت، این مناطق قبلا فتح شده بود یا پارمنيون آزادشان کرده بود. پیاده نظام او 30000  تا 32000 نفر و سواره نظامش حدود ۵۰۰۰ نفر تخمین زده می‌شود. یک سوم یا کمتر از این نیروها را مقدونيان تشکیل می‌دادند و دوسوم دیگر را یونانیان در حدود 15000 نفر تحت فرمان آنتی پاتر و برای محافظت از منطقه در مقدونیه باقی مانده بودند.
فرماندهان ایرانی که آماده درگیری تمام عیاری بودند در دشت آدرستيا در دامنه تپه‌های بالادست رود گرانیکوس انتظار اسکندر را می‌کشیدند. سواره نظام20000 نفری ایران جلو پیاده نظام صف بسته بود که آن نیز از 20000 مزدور تشکیل می‌شد. احتمالاً جنگ بامداد همان روز به وقوع پیوست، (۲) و اسکندر نزدیک ساحل رودخانه به سواره نظام دشمن حمله کرد، اسکندر پایونیایی‌ها – گروه شناسایی ـ و برخی از همراهانش را به آن سوی رودخانه فرستاد. هدف آن‌ها پیشروی به صورت ضربدری به آن سوی رودخانه و کنترل استحکامات ایرانی هنگام عبور بدنه اصلی ارتش بود. ابتدا اسکندر و همراهانش – سواره نظام نخبه – از پی آن‌ها روانه شدند. پیاده نظام یونانی از پی آمد و از رودخانه عبور کرد و این در حالی بود که سواره نظام با دشمن در حال نبرد بود. ابتدا پیش قراولان اسکندر عقب نشینی کردند و سواره نظام سنگین اسلحه در جناح راست سپاه او قرار گرفت. داماد داریوش برای کشتن اسکندر دست به تلاشی متهورانه زد، اما كلئيتوس سیاه جان پادشاه خود را نجات داد. همزمان با آن: سواره نظام ایران مجبور به عقب نشینی از کنار رودخانه شد. نیزه‌های سبک ایرانیان به اندازه نیزه‌های مقدونی کارایی نداشت. صف ایرانیان در مرکز از هم گسیخت و سپاه اسکندر از رودخانه عبور کرد و فرصت یافت اوضاع خود را سر و سامان دهد، پس از آن سواره نظام ایران گریخت، در حالی که پیاده نظام بونائی مزدور در میدان جنگ باقی ماند و امان خواست. اما اسكندر فرمان حمله داد، همگی جز ۲۰۰۰ تن که برای بیگاری به مقدونیه انتقال یافتند کشته شدند. به این ترتیب اولین نبرد سرنوشت ساز در گرانیکوس به پایان رسید.
نبرد گرانیکوس دروازه‌های شاهنشاهی هخامنشی را به روی اسکندر گشود و روحیه او و سپاهیانش را بالا برد. از این گذشته، اوضاع مالی او را بهبود بخشید؛ بعد از نبرد شماری از شهرهای مجاور تحت کنترل اسکندر درآمد. در جنگ با هخامنشیان، اسکندر از ضعف‌های دشمن و خطرهایی که باید برای تحکیم نقش خود در یونان و مقابل دشمن بزرگش داریوش می‌پذیرفت آگاه بود
از سوی دیگر، داریوش خطر اسكندر را دست کم گرفته بود. او پس از شکست از سپاه اسکندر به ممنون روی آورد و او را فرمانده کل سپاه خود کرد و به او مأموریت انتقال جنگ به خاک يونان را داد. تصمیم گرفته شد موقعیت دفاعی دژها (ميلتوس،‌هالیکارناسوس) تقویت شود و دامی برای اسکندر پهن شود. طرح تأیید شده اجرا شد و در این حال داریوش سپاه خود را برای جلوگیری از عقب نشینی سپاه دشمن گرد آورد. هدف ممنون دفاع از شهرهای بندری مهم ميلتوس و هالیکارناسوس بود.
اسکندر به سرعت راهی جنوب شد و داسکيلبوم (در فریگیه) را تسخیر کرد. پس از آن از پروپونتیس و از راه دره هرموس راهی سارد شد، در سارد فرمانده ایرانی در را به رغم نیروی دفاعی قدرتمندی که داشت تسلیم کرد. شاه مستحکم‌ترین دژ خود و غنی‌ترین خزانه غرب آسیای صغیر را از دست داد. اسکندر پادگان خود را در شهر مستقر ساخت و اعلام کرد شهر تا زمانی که به او خراج می‌پردازد می‌تواند مطابق قوانین خود اداره شود. چهار روز بعد همین اتفاق در افسوس روی داد. او پارمنيون را برای آزاد کردن شهرهای آیوليا و ایونی و اعادة قوانین آن‌ها فرستاده فرستادگانی از این شهرها نزد اسکندر آمده و خواستار حمایت او شده بودند.
اسکندر همراه ناوگانش به سوی جنوب حرکت کرد. همزمان ممنون با ناوگان خود و به منظور مواجهه با دشمن راهی شمال شد. ممنون چند روز پس از اسکندر به محل رسید، همین به اسکندر شانس تسخير ميلتوس را داد، هرچند با مقاومت شدیدی مواجه شد. اسکندر تصمیم گرفت دست به قمار بزند، از این رو ناوگان خود را پس فرستاد …از سوی دیگر، ممنون موفقیت‌های خود در جبهه اژه را از سر گرفت، چند جزیره را در مرکز و جنوب اژه و یک یا دو شهر آسیایی را از نو تسخیر کرد. از این گذشته، احتمالاً با کانون‌های قدرت در آتن و نیز اسپارت روابط محکمی پیدا کرد. آگیس، شاه اسپارت، برای حمله متقابل عليه اسکندر آماده همکاری بود. ناوگان و عملکرد نظامی ممنون موفقیت آمیز بود، او موی دماغ اسکندر بود چرا که می‌توانست به سرعت در منطقه اژه به سمت شمال و غرب پیشروی کند و هر لحظه به سرزمین اصلی بوتان حمله برد. عقبه سياه اسکندر آسیب پذیر بود و ظاهرا داشت بازی را دراژه می‌باخت. عملیات به کلی در معرض خطر قرار داشت. در این لحظه بود که توخه (۲۱۴) (شانس) به یاری اسکندر آمد. ممنون به دلایل نامعلوم درگذشت (مرگ اتفاقی یا قتل به دست متحدان اسکندر؟) و این در حالی بود که او در لسبوس لنگر انداخته و آماده فرماندهی عملیات دریایی در شمال بود. پس از آن داریوش دستور داد مزدوران تحت فرمان ممنون به بابل بازگردند و نیروی دریایی وی به ساحل سوریه عقب نشینی کند، به این ترتیب برنامه‌ای که برای اروپا داشت برای همیشه به دست فراموشی سپرده شد
با شکست ارتش آسیای صغیر و نافرجام ماندن برنامه ممنون، داریوش مصمم شد اسکندر را با یک نبرد سرنوشت ساز متوقف سازد و این نبرد در ایسوس رخ داد(۳۳۳ ق.م). جزئیات دقیق این نبرد معلوم نیست. اسکندر همراه سواران نخبه، بخشی از فالانکس‌ها و گروه‌های سبک اسلحه ارتش خود اولین قدم را برداشت که عبور از رودخانه مجاور و حمله به پیاده نظام ایران در جناح چپ دشمن بود، مزدوران یونانی به قلب صفوف آن‌ها حمله کردند، پیاده نظام مقدونی را مجبور به عقب نشینی کردند وصف سپاه اسکندر را از هم گسستند. ایرانیان همزمان به جناح چپ سپاه اسکندر که فرمانده آن پارمنيون بود یورش بردند. پارمنيون با موفقیت در مقابل حمله سواره نظام قوی‌تر پارسی از خود دفاع کرد، اسکندر و فالانكس‌ها که از رودخانه عبور کرده بودند به مزدوران یونانی حمله کردند و نبرد با پیروزی اسکندر پایان یافت. هنگام جنگ داریوش مجبور شد با گروهی از سپاهیانش به سوی شرق بگریزد و ارابه و خانواده و خزانه خود را رها کند.(۳) سیسوگامبیسا (چیس گمبیس ) مادر داریوش و همسرش استاتیرا به اسارت درآمدند و خانواده گروگان اسکندر شد، اسکندر با آن‌ها رفتاری متمدنانه کرد. اعتبار داریوش به شدت خدشه دار شده بود.
از نظر سوق الجیشی این شکست‌ها برای داریوش هولناک بود. تلفات انسانی در میدان نبرد بسیار زیاد بود. حدود ۸۰۰۰ مزدور یونانی تصمیم گرفتند به جای همراهی با داریوش به سمت شرق، راهی مصریا یونان شوند. یکی از خزانه‌های سلطنتی در دمشق به دست اسكندر افتاد، به این ترتیب با تقویت بنیه مالی اش توانست به لشکرکشی خود ادامه دهد. از این گذشته، تمام ساحل سوریه و فنیقیه به روی اسکندر گشوده شد، حال او قادر بود ناوگان سلطنتی را کنترل کند و به تهدید بالقوه ناوگان ایران پایان دهد. در این زمان نقشه اسکندر محافظت از عقبه سپاه خود در شرق مدیترانه و رفتن به جنوب یعنی به سوی مصر بود. برای فاتح جوان محافظت از متصرفات خود اهمیت بیشتری داشت، حتی اگر با این کار داریوش فرصت می‌یافت سپاه خود را از نو گرد آورد.
پس از نبرد ایسوس، داریوش نامه‌هایی به اسکندر نوشته و با دادن امتیازات فراوان به فرمانروای جوان پیشنهاد متارکه جنگ داد. اما اسکندر پیشنهادهای او را رد کرد و پاسخ داد که حال سراسر امپراتوری را در دست دارد. موفقیت‌های اسکندر در میدان نبرد آشکارا اعتماد به نفس او را بالا برده بود.
اسکندر راهی جنوب شد و بدون آن که با مقاومتی مواجه شود شهرهای سواحل سوریه و فنیقیه را یکی پس از دیگری ضمیمه کرد. تنها شهری که به راستی دلاورانه ایستادگی کرد صور بود. اسکندر پس از محاصره هفت ماهه شهر، اواخر سال ۳۳۲ ق.م به صور حمله کرد و تمام ساکنان شهر را به بردگی گرفت. مقاومت دیگر در غزه رخ داد. پس از غزه هیچ گونه مقاومتی در مقابل پیشروی او به سوی مصر صورت نگرفت. در مصر از او همچون منجی استقبال شد و سرزمین فراعنه به یکی از مهم‌ترین ایالات امپراتوری وسیع او تبدیل گردید. در واحه سيوا در صحرای غربی و در معبد آمون، رب النوع مصری، اسکندر پسر آمون – زئوس نامیده شد. او شهر اسکندریه را در کنار دلتای رود نیل بنیان گذاشت. اسکندر در بهار ۳۳۱ ق.م سپاه خود را به سوی شرق به حرکت درآورد.
در این اثناء پادشاه هخامنشی که حیاتی‌ترین ایالت امپراتوری خود در بین النهرین را در دست داشت تصمیم گرفت در یک مواجهه نهایی با اسکندر دست به قمار بزند. نبرد نهایی داریوش در گوگمل (روستایی نزدیک آربلا، اربیل امروزی)رخ داد. در این زمان داریوش در سرزمین‌هایی به سر می‌برد که با آن آشنایی کامل داشت، از این رو می‌خواست با جنگ در جایی که انتخاب خود او بود بار دیگر شانسش را بیازماید. اما اوضاع آن طور که انتظار داشت پیش نرفت. اسکندر که از نیات داریوش خبر داشت از رفتن به سوی بابل پرهیز کرد. او به طرف شمال و شرق نزدیک نصیبین رفته، از دجله گذشت و بعد به سوی آربلا که هوا خنک‌تر بود حرکت کرد. نبرد نهایی میان دو پادشاه اوایل اکتبر ۳۳۱ ق.م در گوگمل رخ داد. این بار داریوش در زمینی می‌جنگید که انتخاب خودش بود در حالی که اسکندر چنین انتخابی نداشت. داریوش از قبل در دشتی وسیع اردو زده بود، جایی که می‌توانست از سربازان پرشمار و به ویژه سواره نظامش به طور کامل استفاده کند. اما داریوش از نظر زمانی در وضعیت بدی قرار داشت. هرچند میدان جنگ را داریوش انتخاب کرده بود، اسكندر امتیاز انتخاب زمان جنگ را داشت. او تصمیم گرفت بلافاصله حمله نکند، چرا که می‌خواست سپاهیانش پس از عبور از دجله استراحت کنند و برای نبرد آماده شوند. این تعلل چهار روزی طول کشید، پس از آن او به سوی دشتی که داریوش در آن منتظرش بود حرکت کرد. تصمیم گرفت نبرد را تا روز بعد به تعویق بیندازد، زیرا می‌خواست تحركات و مواضع ایرانیان را بررسی کند. از این گذشته، می‌خواست به افرادش یک شب دیگر مجال خواب و استراحت بدهد. نقشه اسکندر موفقیت آمیز بود. گستردگی دشت کاردفاع را برای داریوش دشوار می‌کرد و گوش به زنگ بودن مداوم سپاه را به تدریج خسته کرد و باعث شد ساعاتی قبل از نبرد روحیه خود را از دست بدهند.
سپاه خسته داریوش آماده جنگی شد که سحرگاه اول اکتبر روی داد، اسکندر آن روز برای مقابله با داریوش حرکت کرد. آرایش جنگی سپاه ایران منعطف نبود. اسکندر همان آرایش مستطیلی را برای سپاهش در نظر گرفت که در جنگ ایسوس داشت. نبرد گوگمل به همان شکل جنگ ایسوس پیش رفت. این بار اسکندر به صورت ضربدری به راست حمله کرد. ابتدا اسکندر با میانه سپاه داریوش رو به رو شد، اما به تدریج و با حرکت به جلو، او و سواره نظام نخبه‌اش از جایی که گردونه‌های سکایی می‌توانستند دست به عملیات بزنند گذشتند و آن‌ها را پشت سر گذاشتند. سواره نظام سنگین اسلحه ایرانی به جناح چپ که از سواران تسالیایی زیر نظر پارمنيون تشکیل شده بود حمله کرد، اما تسالیایی‌ها حمله ایرانیان را به خوبی تاب آوردند. وقتی اسکندر سعی کرد در نقطه‌ای که دست به عملیات زده بود صف ایرانیان را در هم بشکند، سواران سکایی و باختری حمله کردند و مانع پیشروی بیشتر وی شدند. بسوس با شدت تمام به پایونیایی‌ها و یگان‌های مزدور اسکندر حمله کرد. با پیشرفت جنگ، سپاه اسکندر با خطرهای زیادی مواجه شد. او سعی کرد سربازان صفوف مرکزی را عقب براند و آن‌ها را به دام بیندازد، دیگر جناح‌های سپاه اسکندر نتوانستند پیشروی کند. به تدریج فالانکس به سوی اسکندر حرکت کرد، و دو گردان در کنار جناح چپ باقی ماند. صف مقدونيان گسيخته بود، از بخت بد داریوش، قلب سپاه ایران کاملا آشفته بود. وقتی سواره نظام ایرانی و هندی پیشروی و در شکاف سپاه مقدونی رخنه کرد، بخش عمده سپاه داریوش او را که در حال عقب نشینی بود دنبال کرد. اسکندر به دنبال داریوش بود که پیغامی از پارمنيون دریافت کرده پارمنيون از او کمک خواسته بود تا برای مقابله با حمله مازیوس و سواره نظام سنگین اسلحه ایران یاری اش کند. (۴) اسکندر خواست سردار خود را اجابت کرد و برای کمک به او بازگشت, تسالیایی‌ها مقابله به مثل کردند و مازیوس با سواره نظام خود مجبور به عقب نشینی شد. خیلی زود اسکندر پیروزی تمام عیاری در میدان نبرد کسب کرد. نبرد گوگمل آخرین نبرد داریوش بود. داریوش پس از این نبرد راهی آربلا شد و از آن جا به اکباتان (همدان) رفت.
پس از نبرد گوگمل، اسکندر خود را پادشاه آسیا نامید، به این ترتیب جای داریوش را گرفت، در حالی که او هنوز در قید حیات بود. تصمیم اسکندر برای آن که خود را پادشاه بنامد به تضعیف روحیه دیگر ایالات ایران و تسليم بدون مقاومت آن‌ها کمک کرد. در اکتبر ۳۳۱ ق.م، وقتی اسکندر وارد بابل شد همچون منجی از او استقبال کردند. گام بعدی برای به دست آوردن اعتماد و پشتیبانی نجبای ایرانی در سرزمین‌های اصلی شاهنشاهی ایران در پارس  و خوزستان بود و نیز گرفتن شوش وپایتخت آن و خزانه بزرگ تخت جمشید…پس از بیست روز اسکندر به شوش رسید، ساتراپ شوش شهر را به راحتی تسلیم کرد. خزانه ای با 50000 تالنت نقره به دست اسکندر افتاد، منبعی حیاتی برای ادامه لشکرکشی. در دسامبر ۳۳۱ ق.م اسکندر تصمیم گرفت به جای رفتن به ماد برای تعقیب داریوش راهی تخت جمشيد شود، در واقع برای تصرف بزرگ‌ترین خزانه شاهنشاهی هخامنشی، او احتمالاً مسیری را دنبال کرد که از شوش به سوی رود کارون می‌رفت، روز چهارم با عبور از پلی قایقی از رودخانه گذشت. در کرانه چپ رودخانه با قبيله اوکسی که در دامنه کوه‌های زاگرس اسکان داشت رو به رو شد و آن‌ها را بدون آن که کاملا به زانو درآورد شکست داد.
آن گاه اسکندر پارمنیون را با یگانی از سپاه خود به جاده شاهی منتهی به تخت جمشید گسیل داشت. تصمیم داشت از مسیر کوهستانی که کوتاه‌تر اما بسیار دشوارتر بود برود. روز پنجم هنگام تلاش برای عبور از دروازه‌های پارس، متحمل اولین شکست خود از آریوبرزن شد. اواسط ژانويه ۳۳۰ ق.م اسکندر بی آن که با مقاومتی مواجه شود وارد شهر شد. (۵) فرمانده ارگ شهر با اسکندر از در صلح درآمد و خزانه سلطنتی را تقدیم وی کرد.
اسکندر به محض ورود به شهر، اقامتگاه‌های سلطنتی داریوش و خشایارشا را اشغال و خانه‌های نجبای محلی را غارت کرد. پس از آن به افرادش اجازه داد شهر را غارت کنند.(۶) شاید این کار به تلافی شکست افرادش در دروازه‌های پارس بود. پس از تخت جمشید نوبت خزانه پاسارگاد رسید. پارسه با استقرار یک پادگان یونانی دایمی به یکی از ایالات قلمرو اسکندر تبدیل شد. اسکندر تقریبا چهار ماه در تخت جمشید ماند.
 
یکی از رویدادهای مهم ایران قبل از اسلام فاجعه تخت جمشید است.
 
در مورد ویرانی تخت جمشید دو روایت وجود دارد.
 
بر اساس روایت اول، به اصرار تائیس، روسپی آتنی، در جشنی که همه از جمله اسکندر مست و ازخود بی خود بودند آتش برافروخته شد. تائیس سربازان مست را ترغیب به ویرانی کاخ‌ها کرد.(۷)
 
مطابق روایت دوم، آتش سوزی به نوعی انتقام اسکندر بود از نابودی آکروپولیس آتن و لشکرکشی خشایارشا به یونان در سده قبل (۴۸۰ ق.م).
 
شورش آگیس در مقابل اسکندر هنوز تهدیدی برای منافع او در جنوب یونان به حساب می‌آمد و آنتی پاتر مدام با شاه اسپارت درگیر بود. یک حرکت تبلیغاتی مانند ویرانی تخت جمشید تأثیر زیادی در یونان داشت و شورش آگیس را به شدت تحت تأثیر قرار می‌داد.
ویرانی تخت جمشید پس از مرگ اسکندر در یاد و خاطره ایرانیان زنده ماند. این کار مخالفان اصلی سیاست اسکندر در ایران بعنی روحانیون زرتشتی را قادر ساخت تصویری منفی از او در دنیای ایرانی ترویج کنند. اتفاقی نبود که قرن‌ها بعد(سده نهم ام سوم ه.ق) در منابع پهلوی که بازتاب کامل سنت زرتشتی است تصویری منفی از اسکندر خلق شد. از آن جا که این منابع قرن‌ها بعد گردآوری شد و حاوی عناصر اساطیری قدرتمند است، نمی‌توان آن‌ها را از لحاظ تاریخی قابل اتکا دانست. با این همه، شاید بازتاب روایت‌های نوشتاری – یا شفاهی ـ قدیمی‌تر درباره سیاست اسکندر در قبایل آیین زرتشتی باشد.
در بهار ۳۳۰ ق.م اسکندر راهی اکباتان شد: وقتی به شهر رسید دریافت داریوش به شرق عقب نشینی کرده و در حال گریز است. پس از یازده روز حرکت در مسیر شرق، به راگا، ری امروزی، جنوب تهران رسید. داریوش آشکارا از مواجهه با اسکندر پرهیز می‌کرد، شاید هم به دنبال راهی برای گردآوری دوباره نیروهایش بود. به هرحال داریوش قربانی خیانت مشاوران نزدیکش شد: بسوس ساتراپ باختر، برزنتس ساتراپ درانگیانا، ونبرزنس سرکرده هزارپتی (۲۱۵) کمی بعد که اسکندر خبر آخرین تحولات را شنید با یک واحد نظامی کوچک‌تر به تعقیب وی پرداخت و در راه هکاتوم پیلوس ( صد دروازه ) به داریوش رسید. پیش از آن که اسکندر به داریوش برسد او به دست مشاورانش به قتل رسیده بود. اسکندر برای داریوش مراسم تدفین شاهانه‌ای برگزار کرد و تصویر سلحشورانه‌ای را که قبلا به خاطر رفتار با خانواده داریوش پس از نبرد ایسوس از خود ساخته بود تثبیت کرد. اسکندر می‌خواست داریوش را زنده اسیر کند تا او را وادارد وی را به عنوان پادشاه جدید به رسمیت بشناسد. در عوض اسکندر می‌توانست اداره پادشاهی جدید خود را به وی بسپارد. به این ترتیب اداره این شاهنشاهی وسیع برای اسکندر راحت‌تر می‌شد و می‌توانست مانع قيام و شورش ایرانیان شود. اما این اتفاق نیفتاد. وقتی بسوس به ساتراپی خود در باخترپناه برد، خود را جانشین برحق داریوش نامید. او در این زمان مانع جدیدی بر سر راه برنامه‌های اسکندر در پیشروی به شرق بود
اسکندر به هیرکانیا حمله کرد و به صورت صلح آمیزیا به قهر قبایلی را که در شمال کوه‌های البرز تا جنوب ساحل دریای خزر ـ از رشت تا مردیا – می‌زیستند مقهور ساخت. اسکندر پس از هیرکانیا راهی زدرکرته (۲۱۶) شد و از راه شاهرود به خراسان در شرق رفت. او در طوس توقف کرد، آن جا ساتی برزن ساتراپ محلی سر تسلیم در برابر اسکندر فرود آورد. آن گاه به سوی شمال حرکت کرد، اما وقتی در آرتاکوآنا (۲۱۷) (نزدیک هرات) از شورش ساتی برزن اطلاع یافت متعجب شد. اسکندر به راحتی دوباره نظم را اعاده کرد، ساتراپ شورشی نزد بسوس گریخت.
در تابستان ۳۳۰ ق.م. اسکندر پس از توطئه‌هایی که در مخالفت با او طرح شده بود راهی درانگیانا(سیستان) در جنوب شد. او فیلوتاس را به اتهام توطئه عليه شاه دستگیر کرد. فيلوتاس را به دست سپاه سپردند و پس از محاکمه اعدام کردند. پس از آن نوبت پارمنيون رسید.«مخالفت» فرماندهان ارشد مقدونی نتیجه نارضایتی آن‌ها از سیاست اسکندر در«هواخواهی از ایرانیان» در اداره امپراتوری بود. از این گذشته، آن‌ها پذیرای رفتارهای «ایرانی مآبانه»ی اسکندر مانند نحوه لباس پوشیدن او به شیوه ایرانیان، به خاک افتادن در مقابل او و چیزهایی شبیه آن نبودند.
اسکندر از فرادا و از راه آراخوسيا راهی جنوب شد و به هندوکش و دره رودخانه کابل (در مرکز افغانستان) رفت. در مرزهای شرقی دنیای ایرانی چندین شهر دارای استحکامات ساخت، از جمله شهری به نام اسکندریه در میان آراخوسی‌های قندهار، پادگانی هم در آن جا مستقر ساخت. اسکندر برای مقابله با بسوس از اسکندریه ماوراء النهر نزدیک چاریکار راهی شمال منطقه ای در جنوب رود جیحون(آمودریا) شد. پیشروی اسکندر بسوس را واداشت از جیحون بگذرد و به سمت شمال عقب نشینی کند، به این امید که رودخانه مانع اسکندر برای پیشروی به سمت شمال خواهد شد. بسوس اشتباه می‌کرد. اسكندر به افرادش دستور ساخت کلک داد و بعد آماده عبور از رودخانه شد. سربازان بسوس با دیدن سپاه غالب اسکندر که به سوی آن‌ها می‌آمد آشفته شدند. آن‌ها سر به شورش برداشتند، بسوس را دستگیر کردند و تحویل اسکندر دادند، و اسکندر وی را کشت. بزرگ‌ترین تهدیدی که برای حکومت اسکندر وجود داشت از بین رفت
در باختر و ماوراء النهر ایستادگی جانانه‌ای در انتظار اسکندر بود. اسکندر پس از پایان دادن به کار بسوس راهی سمرقند شد و پس از آن به سوی سیردریا حرکت کرد. نزدیک سیردریا اسکندر با سخت‌ترین و دلاورانه‌ترین مقاومت از سوی ایرانیان مواجه شد. بجز دشواری‌های طبیعی ناشی از جنگ در سرزمینی ناشناخته، زیادی تلفات مقدونیان و یونانیان باعث رفتار کینه جویانه آن‌ها شد. در جای دیگر، سواران سکایی ساحل شمالی سیردریا سپاه اسکندر را تهدید کردند، و در سمرقند سپیتامن‌ها پادگان مقدونی را محاصره کردند. اسکندر هر دو خطر را دفع کرد. ازدواج اسکندر با رکسانه ( روشنک) دختر اوکسوارتس از نجبای سغد نقطه پایانی بود برخصومت میان او و ساکنان سغد و باختر. این که ازدواج اسکندر با رکسانه از روی عشق بود یا نشانه کاردانی او، چیزی است که نمی‌توان معلوم کرد. شاید تلفیقی بود از هر دو
اواخر ژوئیه یا اوایل اوت ۳۲۷ ق.م، اسکندر سر راه خود به هند، به اسکندریه هندوکش بازگشت. آن سوی رود هوداسپس (جهلم)، اسکندر به پوروس – شاہ پوراوا حمله کرد و او را شکست داد. فرمانروای کشمیر تسلیم شد، و اسکندر از راه اکسینس(چناب) به هود رائوتس(راوی) و پنجاب بالای رود هوفاسيس (بئا) رسید. او می‌خواست به پیشروی اش در شرق ادامه دهد، اما سربازان خسته‌اش مجبورش کردند از نقشه‌هایی که داشت چشم‌پوشی کند. پس از سال‌ها جنگ آن‌ها می‌خواستند به خانه بازگردند.
هدف او رسیدن به دلتای سند و اقیانوس هند با حرکت به سوی پایین دست رود بود. وقتی ناوگان ساخته شد، اسکندر و بخش بزرگی از سپاهیانش سوار کشتی‌ها شدند، بقیه در امتداد ساحل رودخانه آن‌ها را دنبال می‌کردند. این منطقه که از هندوکش تا اقیانوس هند آکنده از قبایل مستقل و جنگجو بود می‌بایست آرام می‌شد و استحکاماتی در آن ساخته می‌شد تا در آینده مانع مهاجمان شود. با حرکت در خلاف جهت بادهای موسمی، اسکندر از راه یکی از شاخه‌های اصلی رود سند به اقیانوس رسید.
کار بعدی عبور از صحرای پهناور گدروسیا(مکران) بود. عبور از آن دو ماه طول کشید. اسکندر متحمل تلفات بسیار شد(حداقل 40000 تا 60000 از همه سربازش)، عده‌ای نتوانستند در برابر گرمای شدید و بی آبی مقاومت کنند. ظاهرا عبور از این صحرا اشتباه بزرگ اسکندر بود، چرا که سميراميس و کوروش کبیر نیز با این کار تلفات زیادی متحمل شده بودند.(۸) در دسامبر ۳۲۵ ق.م، اسکندر و سپاهیانش از گدروسیا گذشتند، او با باقیمانده سپاهیانش از راه سیرجان به پاسارگاد رسید و آن جا مقبرۂ غارت شده کوروش را مرمت کرد. آن گاه راهی تخت جمشید و شوش شد.
اسکندر در شوش به مناسبت آغاز امپراتوری اش که دورانی جدید محسوب می‌شد جشن‌هایی برپا کرد. هشتاد تن از مقدونيان و یونانیان ملازم اسکندر با زنان نجیب زاده ایرانی ازدواج کردند. او به صورت رسمی ازدواج 10000  سرباز مقدونی با زنان ایرانی را اعلام کرد. خود اسکندر با دو زن دیگر ازدواج کرد که عبارت بودند از پرسینه دختر داریوش، دومین همسرش، و دختر اوخوس، سومین همسر. هدف او در واقع پیوند با خاندان هخامنشی و ترویج تصوير خود در مقام فرمانروای مشروع ایرانیان بود.
اسکندر از شوش به سوی ساحل خلیج فارس حرکت کرد. پس از آن از راه دجله به اوپیس رفت. آن جا سربازان اسکندر با تصمیم وی که می‌خواست آن‌ها را به خانه بفرستد مخالفت کردند. آن‌ها شروع به شکایت نزد پادشاه خود کردند که آشکارا ایرانیان را ترجیح می‌دهد و به سنت ایرانی رفتار می‌کند. در واقع پس از سال ۳۳۰ ق.م بنا به دلایلی که قبلا ذکر شد رفتار و سیاست اسکندر در مورد ایرانیان تغییر کرده بود. در سواره نظام او یکانی از ایرانیان بودند، اما وی تلاش نکرد یکان‌های مختلط به وجود آورد. در واقع تمایل اسکندر به رسوم ایرانی سربازانش را عصبانی می‌کرد. او به سربازانش دستور داد رسم به خاک افتادن را بپذیرند، که به نوعی ادای احترام ایرانیان دون پایه در مقابل افراد والامقام بود و معمولا از سوی رعیت در برابر پادشاه؛ در اصل سجده و پرستش. خیلی زود با بحرانی شدن اوضاع، اسکندر دستور کشتن سردسته‌ها را داد. با فيصله یافتن دعوا، بحران پیش آمده به پایان رسید.
اما پیشگویی‌هایی در بابل شایع شده بود مبنی بر این که مرگ وی نزدیک است. اسکندر فارغ از این شایعات، استقرارگاه تازه‌ای در پایین دست فرات
بنیاد نهاد و پس از آن به بابل بازگشت تا برای لشکرکشی به عربستان آماده شود. اسکندر که برای عملیات در عربستان (یمن، ساحل غربی عربستان) و لشکرکشی به سواحل دریای خزر سپاه بزرگی گرد آورده بود بیمار شد و در ۱۰ ژوئن ۳۲۳ ق.م درگذشت. او دوازده سال و هشت ماه سلطنت کرد. علت مرگ وی معلوم نیست. به گمان برخی، شرکای سیاسی بلند پرواز او مثل آنتی پاتر وی را مسموم کردند.(۹) به گمان برخی دیگر مرگ او علت طبیعی داشت؛ بیماری‌های گوناگونی را علت مرگ او دانسته‌اند، از جمله مالاریا و سرطان خون.
اسکندر در دوران فرمانروایی اش ایران هخامنشی، ابرقدرت زمان خود را به زانو درآورد. این موفقیت به دلیل هوشمندی سیاسی و استراتژیک او و میراث نظامی پدرش فیلیپ دوم بود. اسکندر توان آن را داشت که با اعتماد به نفس سپاهش را در سرزمین‌های ناشناخته هدایت کند. منابع اطلاعاتی او معمولا قابل اتکا بود و اسکندر توجه ویژه‌ای به این مسئله داشت.
دیگر جنبه مهم موفقیت اسکندر در ایران عمل گرایی او بود. او دریافت که شاهنشاهی ایران یک نظام حکومتی به شدت پیچیده دارد و می‌دانست که نمی‌تواند در کوتاه مدت این ساختار را تغییر دهد. از این رو کمابیش همان ساختار را حفظ کرد. اسکندر با حفظ مقام و جایگاه پیشین ساتراپ‌های ایرانی بسیاری از آن‌ها را به کار گمارد. این بومیان بودند که از نیازهای مردم آگاه و از احترام آن‌ها برخوردار بودند. جز مسئله عمل گرایی، طرز رفتار ایرانی او بود. از تمایل شخصی اسکندر به شیوه‌های ایرانی که بگذریم، لازم بود او تصویری آشنا برای ایرانیان امپراتوری خود به وجود آورد و سنن سلطنتی هخامنشیان را ادامه دهد. بسیاری از جنبه‌های زندگی و شخصیت او مبهم باقی مانده‌است. طرز تلقی او از ایرانیان در دوران فتح ایران و فرمانروایی اش مشخص نیست، به ویژه رفتار جوانمردانه‌اش با خانواده داریوش، ویران ساختن تخت جمشید، سیاست او برای مشارکت ایرانیان در اداره امپراتوری، و عوامل متعدد دیگر. علاوه بر دستاوردهایش، بلوغ چشمگیری نسبت به سنش نشان داد. تفاسیر تاریخی از شخصیت اسکندر نباید تحت تأثیر گرایش‌های سیاسی و فرهنگی دوره‌های بعد قرار گیرد. اسکندر را باید با معیارهای دورانی که در آن می‌زیست داوری کرد. تسخیر ایران به دست او آغاز عرضه تمدن یونان در دنیای ایرانی بود و شروع سازش و التقاط.
عمارت ستوندار محوطه خورهه به سبب ستون های بلندی که دارد از دیرباز مورد توجه مورخین و پژهشگران ایرانی و خارجی بوده است. در مورد قدمت و کاربری این بنا بحث های بسیاری مطرح شده است. گروه کثیری از محققین این بنا را نمونه اعلای معماری معابد هلنیستی دوران سلوکی در ایران می دانند و در عین حال پاره ای از باستان شناسان آن را کوشکی اربابی از دوران پارتی معرفی می کنند. در این مقاله تلاش شده تا ضمن بررسی آرای محققین مختلف از طریق انجام مقایسه های تطبیقی میان عناصر معماری این اثر با آثار معماری مذهبی و مسکونی دوران سلوکی و اشکانی در محدوده ایران بزرگ آن روزگار ارزیابی تحلیلی از ساختار و پلان این بنا و عناصر تزیینی و مصالح بکار رفته در آن ارائه شود. برای این منظور ضمن استفاده از منابع کتابخانه ای از مطالعات میدانی و مستندنگاری محلی این اثر جهت تهیه داده های لازم بهره برداری شده است نتایج این تحقیق نشانگر آن است که تفکیک معماری هلنیستی از معماری پارتی بر اساس ویژگی های فرمی معماری ممکن نیست و این دو عنوان بیش از آنکه نمایانگر تحول سبکی تاریخی در معماری یک منطقه خاص باشند،معرف تغییر در گروه های حامی و کاربران معماری است که بیشتر با کمک شواهد زمینه ای همچون کتیبه ها، اشیای منقول و نظایر آن قابل شناسایی هستند. با توجه به همین شواهد زمینه ای و همچنین مقایسه با بناهای هم عصر دلیل خاصی برای انتساب وصف هلنیستی و یا کاربری نیایشگاه به عمارت ستون دار خورهه وجود ندارد.

اسکندر مقدونی، چهره ی شگفت انگیز تاریخ که در نگارش سرگذشت وی دوگانگی به وجود آمده و روایت های دینی نیز به پیچیدگی داستان افسانه ای او افزوده تا او را به شخصیت نیمه اسطوره ای تغییر شکل داده است. البته تاریخ خوانان با شناختی که از دو چهرگی اسکندر دارند به خوبی می دانند آن گروه که وی را ارباب قهرمانان پیروزی های مثبت ارزیابی می کنند تنها کارشان بر اساس نادانسته ها و مفروضات است نه بر پایه ی حقیقت.
نفوذ نماد اسکندر در تاریخ و فرهنگ پارسی، بسی مایه ی تعجب است، شاید یک سبب آن ایجاد قهرمان در برابر قهرمانان ایران زمین که جنبه ی مذهبی ندارد، باشد.
تصویر مناسب و راستینی که می توان از وی با شیوه ی تحقیق دریافت کرد، روند این تعصبات را می کاهد در این مقاله بر آن شدیم تا پس از هزار سال، واقعیت وجودی اسکندر و پیامد ارزشی و تاریخی یورش و پیروزی های او را بازگو کنیم و دیگر این که چیرگی بر سرزمین پارسی با ورود تمدن و علوم یونانی به عرصه ی دانش اسلامی چه بوده است، این در حالی است که در روزگار هجوم اسکندر، دودمان فرهیختگان بزرگ ترین امپراتوری تاریخ بشر به ثبت رسیده است.
اين مقاله با موضوع بررسي روابط ميان بينالنهرين، خليج فارس و هند تا قبل از اسکندر مقدوني ترجمه اي از Cultural, economic and political relations between Mesopotamia, the Gulf Persian and India before Alexander است که در کنفرانس Megasthenes and His Time (مگاستنس و زمان او) ارائه شده است و در کتاب مجموعه مقالات دوران کلاسيک و شرق که در سال 2016 ميلادي چاپ شده است. در اين مقاله ضمن اشاره به تاريخ خليج فارس و کاوش هاي جديد باستان شناسي در اين مناطق به ارتباطات بين منطقه اي و نقش مهمي اين دريا در توسعه ي اجتماعي اين مناطق در هزاره هفتم قبل از ميلاد داشته است، اشاره شده است و به نوع ارتباط دريايي که بين النهرين، جنوب ايران، شرق عربستان، بلوچستان و هند پرداخته شده و ابعاد مختلف آن شناسانده شده است. کاوشهاي جديد باستان شناسي در اين مناطق نشان دهنده ي اين واقعيت است که ارتباطات بين منطقه اي به وسيله ي دريا نقش مهمي در توسعه ي اجتماعي اين مناطق در هزاره هفتم قبل از ميلاد داشته است. در مورد اقوام ساکن در اين حوزه ي تمدني به نظر ميرسد، آن ها به دريا به عنوانِ منبع تغذيه و يک راه ارتباطي و اطلاعاتي توجه داشتهاند و درنتيجه ي آن انواع مختلفي از توسعه ي اجتماعي و فرصت ارتباطي بين منطقه اي ايجاد شده است.